العلامة المجلسي

52

جلاء العيون ( فارسي )

جمعى از يهودان در خدمت ايشان روان شدند ، چون نزديك آن بازار رسيدند مردم شهر و واديها از نزديك و دور بر آن بازار حاضر شده بودند ، همگى دست از كارهاى خود برداشتند و حيران نور جمال هاشم گرديدند ، از هر طرف به سوى ايشان دويدند . سلمى نيز در ميان آن گروه ايستاده محو جمال هاشم گرديده بود ، ناگاه پدرش به نزد او آمد گفت : بشارت مىدهم تو را به امرى كه مورث سرور و شادى و فخر و عزّت ابدى است از براى تو ، سلمى گفت : آن بشارت چيست ؟ پدرش گفت : اى سلمى اين آفتاب اوج عزّت و كرامت و رفعت كه مشاهده مىنمائى به خواستگارى تو آمده است ، و به اطراف جهان به كرم و سخاوت و عفّت و كفايت معروف است ، پس سلمى از غايت حيا رو از پدر گردانيد ، پدر از فحاوى كلام او رضا و خوشنودى فهميد . پس هاشم در كنارى از حرير سرخ خيمه‌اى برپا كرد و سراپرده‌ها بر دور آن زدند ، چون در خيمهء خود قرار گرفت اهل سوق از هر طرف نزد او جمع شدند و متفحّص احوال ايشان گرديدند ، بعد از اطّلاع بر حقيقت حال نايرهء حسد بر كانون سينهء ايشان مشتعل شد زيرا كه سلمى در حسن و جمال و عفّت و آداب و حسن خلق و كمال نادرهء دوران و يگانهء زمان بود . شيطان به صورت مرد پيرى ممثّل شد به نزد سلمى آمد گفت : من از اصحاب هاشمم ، براى نصيحت و خير خواهى تو آمده‌ام ، اين مرد اگر چه در حسن و جمال به آن مرتبه است كه مشاهده كردى ، ليكن بسيار كم رغبت است به زنان ، و زنى را كه بسيار دوست دارد زياده از دو ماه نگاه نمىدارد ، زنان بسيار خواسته و طلاق داده است ، او را در جنگها شجاعتى نيست و بسيار ترسان است ، سلمى گفت كه : اگر آنچه در حق او مىگوئى راست باشد اگر قلعه‌هاى خيبر را پر از طلا و نقره كند بر او رغبت نخواهم كرد ، ابليس لعين اميدوار شد ، به صورت ديگر از اصحاب هاشم ممثّل شد به نزد سلمى آمد بازمانند آن افسانه‌ها بار ديگر بر او خواند و باز به صورت ثالثى متصوّر شد و آن اكاذيب را اعاده نمود . پدر سلمى نزد او آمد او را ملول و غمگين يافت ، پرسيد : اى سلمى چرا محزونى ؟